تبليغاتX
قصه دلتنگی

قصه دلتنگی

بنام حضرت دوست که من هرچه دارم همه لطف اوست

دوستان خوبم درود

گاهی دوستی از پس پنجره ای به حیاط خلوت من نگاهی میکند و دیگر هیچ اما من به همان نگاه دلخوشم چرا که حتی یک نگاه هم تنهایی مرا خواهید شکست از  اینکه به دیدنم آمدی سپاسگذارم.

کسی گفت: من به عشق منتظر ماندن همه صبرو قرارم رفت . بهارم مرد عشقم رفت  یارم ...

اما من میگویم من به عشق منتظر ماندن  اگر نیمی از  عمرم رفت . امروز که سی بهارم رفت عشق امد

عشقی از راه رسید که لحظهای با او بودن جبران سالها تنهایی را برایم خواهد کرد او عشق نیست چون گویند عشق را وصالی نیست اما او عین وصال است او همراه همیشگی من است این اطمینان را دارم که او پاداش صبر من است .

دوستان من اگر سخنانم را خواندید از من کوچک به شما بزرگواران پیامی است و آن اینکه صبر کنید و مطمئن باشید که تمام اجزائ هستی در تلاشند تا شما خوشبخت باشید فقط اطمینان کنید به حضرتش و همانند کوهنوردی نباشیم که در فاصله یک متری زمین یخ بست ومرد داستانش را نمی دانی پس بشنو

روزی کوهنوردی تصمیمداشت بلندترین قله را فتح کند شروع به حرکت کرد مصافت زیادی را طی کرده بود هرچه بالاتر میرفت مغرورتر میشد  و فکر میکرد  چقدرهمه در مقابل او حقیر و کوچکند که ناگهان سنگ ریزه ای کوچک در زیر پای او لغزید و او را به پائین افکند اما طنابی که به او وصل بود باعث شد در هوا معلق بماند بعد از اینکه به خود آمد آه و ناله کرد خدایش را صدا کرد تمنا کرد مدتی بعد ندایی آمد آیا به من ایمان داری گفت آری ندا آمد طناب را پاره کن  اطمینان نکرد در همان حال باقی ماند باز هم التماس کرد و کمک خواست ندا آمد اطمینان کن طنابت را پاره کن اما او چنین نکرد .فردا در روزنامه ها نوشتند کوهنوردی در فاصله یک متری زمین یخ زد و مرد.

بدرود دوست من

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 11:20  توسط لیا  | 

دوستان مهربانم سلام مدتی از شما دور بودم اما امروز تصمیم گرفتم کمی برایتان درد و دل کرده به دین سبب بار سنگین غمهای قلبم را سبک کنم پس مهربانم شنوا باش .

راستی از چه روست که پاسخ خوبی باید بدی باشد راستی از چه روست که پاسخ صداقت نامردمی هاونامردیهاست چرا به هر که سلام می کنم او فقط به خدا حافظی می اندیشد و چرا از هر که خداحافظی میکنم او تازه سلام پر طمع خودرا ابلاغ می نماید باور کنید دوست دارم هر دو با هم سلام کنیم و خداحافظیمان را فقط خداوند رقم زند اگرچه تلخ است اما چون او می خواهد آنگاه با عشق پذیرا هستم چه رخ داده که در کوچه ها به هر که میگذرم صحبت غمی دارد .

ستاره سحر از زمین و آسمان بپرس یک دل سوخته چه عالمی دارد . راستی من گم کرده ام شما بگوئید شفا پذیر بود هر جراحتی اما بپرس داغ جدایی چه مرحمی دارد اما این را خوب میدانم که  در این چمن که عمر خار طولانی است به راستی می دانم که گل فرصت کمی دارد  دلم برای گلها میسوزد        کاش میشد دل گلها هم برای ما انسانها میسوخت آنگاه بود که انسانها هم جنسشان لطیف می شد دوست دارم تو هم لطیف مانند برگ گل باشی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 20:28  توسط لیا  | 





رقص آرام

SLOW DANCE

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

کمی آرام تر حرکت کنید

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید

زمان کوتاه است

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

 یا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
هنگامی که روز به پایان می رسد
آیا در رختخواب خود دراز می کشید
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره 
در کله شما رژه روند؟
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.
اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.
زمان کوتاه است.

. موسیقی دیری نخواهد پائید
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

فردا این کار را خواهیم کرد"

و آنچنان شتابان بوده اید

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
تا بحال آیا بدون تاثری

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
زمان کوتاه است.
.موسیقی دیری نخواهد پایید.   
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!

کمی آرام گیریدبه موسیقی گوش بسپارید،
 

 پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.    

 


 


 



 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 21:21  توسط لیا  | 

هم وطن سلام

فکر نمیکردم روزی ایران ما آغشته به خون خواهران و برادران خودمون بشه روزهای سختی رو میگذرونیم ولی من مطمئنم خدا با کسانی است که می خواهند حق پیروز شود

برادر شهیدم تا گرفتن حق تو من ایستاده ام برایم دعا کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12:47  توسط لیا  | 

همرزم

یار دبستانی من با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما بغض منو آه منی

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه

ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفهاش

خوب اگه خوب بد اگه بد مرده دلهای آدماش

دست من و تو باید این پرده هارو پاره کنه

کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه

یار دیستانی من با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه

ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12:44  توسط لیا  | 

خداوندگارم

خدايم سلام

 روز هاي قشنگي را با هم داشتيم من مدعي بودم كه تنها عشق بزرگ من تويي عشق بازي با تو را دوست داشتم نازهاي تو را و نيازهاي خودم را دوست داشتم من سرگرم باد و آفتاب و پروانه بودم تا تو را بهتر بيابم ولي باز هم تو به من ثابت كردي كه من زميني هستم مرا گرفتار زمين كردي امروز تو را به خدا سوگند ميدهم رهايم كن باز مرا به سوي  خودت بكشان كه با تو دارم همه آنچه را كه خواستني است .

 عشقم از كجا به حرفهاي دلم گوش ميدهي من تنها شدم چرا؟ چون تورا رها كردم چون خود خواه شدم چون در كنار عشق تو عاشق شدم ببخش امروز پشيمانم نه از عشقم از اينكه تو را فراموش كردم ازاينكه تو را خواندم تا او را به من بدهي و تو نشانم دادي و من فهميدم كه عشق تويي ديگر همه بازيچه

 عشق من اخمهايت را باز كن به جاي قهر كردن كمكم كن تا راه رفته را بازكردم من خودخواهم تورا اكنون براي خودم ميخواهم كجايي نشانم بده كه هستي .

شايد همين سكوت غالب يعني اينكه بزرگي اينجا حضور دارد به خدايت سوگند دادم كمكم كن

بنده تو ليا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 22:48  توسط لیا  | 

به یاد کسی مینویسم که به یادم نیست

امشب بغضی دلم را فرا گرفته بغضی که از نداشتن تو حکایت میکند بغضی که نشان میدهد من به تو محتاجم و تو تنها اشتیاقی داری حاله ی اشک مجال نوشتن نمی دهد کاش شانه هایت را داشتم کاش می فهمیدی که امشب تا کجا به تو نیاز دارم چه خنده دار من هم گفتم تا منتظرم منتظر تو تا یک روز بعد از طلوع خورشید از پشت پنجره چشمانم تو را ببینم چشم من تنها منظر نگاه توست.

میگویند قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال ای قشنگترین شکل ذهن من کجایی دستان سرد من امروز تو را میخواهد مگذار حکایت عشق من حکایت آن بلبلی باشد که یک شبانه روز به تمنای عشقش خواند و التماسش کرد اما جانی نداشت تا شکفته شدنش را ببیند امروز که چندتایی نفس از این جام تهی مانده است بیا زورد بیا

کاش لااقل حرفهای دلم را می خواندی و می دانستی حکایت دلم رااما تو تنها دچار خود هستی

دوستت دارم خوش باش که خوش بودنت را آرزو دارم

لیای تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:0  توسط لیا  | 

كجا دنبال مفهومي براي عشق ميگردي

تو را گم ميكنم هرروز و پيدا ميكنم هر شب

بدينسان خوابها را با تو زيبا ميكنم هر شب

تبي اين كاه را چون كوه سنگين ميكند انگاه

چه آتشها كه در اين كوه بر پا ميكنم هر شب

تماشائيست پيچ و تاب و آتشها ......... خوشا بر من

كه پيچ و تاب آتش را تماشا ميكنم هر شب

مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست

چگونه با جنون خود مدارا ميكنم هر شب

چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو

كه اين يخ بسته را از بي كسي "ها" ميكنم هر شب

دلم فرياد ميخواهد ولي در انزواي خويش

چه بي آزار با ديوار نجوا ميكنم هر شب

كجا دنبال مفهومي براي عشق ميگردي

كه من اين واژه را تا صبح معنا ميكنم هر شب

      دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 23:5  توسط لیا  | 

حكايت عشق

 بنام يگانه بي همتا

سر آغاز امسال با عشق بود عشقي بزرگ وپاك، خيلي زود دچارش شدم جوري  كه ديگه خودم فراموش شدم تمام وجودم سرشار شد از وجود او دوستش داشتم يا بهتر بگم دوستش دارم .

هر روز صبح با شوق سلام به او بيدار مي شدم  بعد منتظر سلامي از طرف او ميموندم اين شد يك قرار بين ما كه حرفي نزنيم چيزي نبينيم مگر اينكه سلامي كرده باشيم و سلامي شنيده باشيم ، يك روز داستان شكلات را براي او تعريف كردم

گفت" قشنگ بود من هم معتقدم كه دوستي تا نداره"

وقتي يك روز طبق عادت سلام كردم بعد از گرفتن جواب

گفت"انقدر دوست دارم بشنوي خندت ميگيره"

تا شب مست بودم از شنيدن اين جواب  خوشحال از اينكه همراهي دارم كه او هم مثل من دچار، دستان عشقم و براي همه  تعريف كردم  همه دونستند كه اويي هست كه  دوستم داره، يه روز ديگه باز در جواب سلامم

گفت"دوست دارم هزارتا ،نه دوستي كه تا نداره،خيلي دوست دارم "

من هم مست و ديونه تر از قبل  آنقدر گرفتار كه ديگه جز او هيچ نبود خدا بود او بود و من ، روز 51 وقتي سلام كردم جوابي نيومد دلم لرزيد گفتم شايد مجال جواب دادن نيست ،روز 52 باز جوابي نيومد نميتونستم باور كنم كه شايد قرارمون يادش رفته و تا امروز كه روز 59  او هنوز يادش نيومده كه دوستم داشته هزارتا يا آنقدر كه از شنيدنش خندم بگيره.

در جواب بي جوابي هاي او گفتم ديدن رنگين كمان پاداش كسي كه كه تا آخرين قطره بارون زير بارون بمونه من هم زير اين بارون بي مهري او مي مونم تا رنگين كمان عشقش و ببينم هر چقدر هم كه  طول بكشه ميمونم زير اين بارون .

دوست خوبم اگر به ديدار من آمدي و حرف دل را خواندي و اگر دلت لرزيد همان لحظه براي من دعاكن.

                                               

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 0:42  توسط لیا  | 



 

 

بر حکمت خدا خرده مگیر

 خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری..... 

 بهشون  نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ  سمباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی. 
خدای عزیزم،  اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،  زیباست (چون دلی زیبا داره)،  درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،  قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.
  خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود. 
دوستت دارم دوست عزیزم ! 
از هم اکنون، زمان داره برات شمرده میشه ! 
 (نه چون این متن رو خوندی یا خوندن این متن شانس میاره یا ارسالش برای کسی باعث رسیدنه خبر خوش میشه ... ...
 نه .... ... صرفاً  یک اتفاق خوش برات خواهد افتاد  به این خاطر که الان توی دلت میگی :  خدایا توکل به تو 

 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:7  توسط لیا  |